چِشم خود بستم نبینمچه بلایی سر تو میآید*حضرت زینب سلام الله علیها بالای تل ایستاده ولی چشماش رو بسته دستاشو رو سرش گذاشته هی داره میگه..." وا مُحمدا وا عَلیا وا امّاه..." فقط هر دفعه از دور چشماشو باز میکنه ببینه کار حسین تموم شده یا نه. ولی هی میبینه نه، هنوز که هنوزه دوره اش کردن دارن شمشیر میزنن. راوی میگه سه ساعت ابی عبدالله تو گودال دست و پا میزد سه ساعت اینا هی میزدنش.یکی خسته میشد می رفت یکی تازه نفس میومد.. اونقدر نیزه به بدنش زدن راوی میگه همینجور که نفس میکشید از لابلای شبکههای زِره خون جاری میشد. آخه نیزه میزدن دیگه در نمیآوردن نیزه رو میشکوندند....مادرش تو بستر افتاده بود هر نفسی میکشید این پیراهن پرِخون میشد فضه میومد، اسما میومد پیراهن رو عوض میکرد....*حسینجان عزیزدلم!چشم خود بستم تا نبینم چه بلایی سر تو می آیدبا دوگوش خود شنیدم که نالهٔ مادر تومی آیدیه گوشه ی گودال مادر و دیدم منکه رفته بود از حال دیر رسیدم منسر تو دعوا بود ناله کشیدم منسر تو رو بردن دیر رسیدم مناز میان شلوغی گودال چیزی از جسم تو نمیماندبعد از این غارتی که شددیگر از تو جز اسم تو نمیماند این یکی میکِشد تو را بر خاکقصد دارد تو را بیآزاردآن یکی آمده در این اوضاع از سر عمامهٔ تو بردارد میزند داد بَس کنید اینقدر بدنش را به خاک و خون نکشید با سرنیزه و نوک خنجر این همه بر دهان او نزنید
برچسب:
نویسنده: رضا عباسی
تاريخ: سه
شنبه
25 مهر
1402 ساعت: 15:54